تبليغاتX
مائده های تازه

زهرا میگه : نمیدونم چه اصراری داری بگی بدی! وقتی اینقدر مهربونی.

مژگان میگه: دلسوزتر از تو من تاحالا هیچ دوستی نداشتم.شاید اگر خواهر داشتم هم حتی به دلسوزی تو نبود.

الف میگه: عجب آدم غیر قابل تحملی هستی تو! میخوای به آدمهای اطرافت چی رو نشون بدی؟اینکه بهشون وابسته نیستی؟ اینکه بدون اونها هم به اندازه کافی بهت خوش میگذره؟اصن اینکه بدون اونها بهت بیشتر خوش میگذره؟؟

میم میگه: بد نباش.آروم باش.سعی کن خوب باشی حتی اگر ترکش هات به من هم بخوره.

لام میگه: چه بلایی سرت اومده که اینجوری به خودت میپیچی؟از چی اینهمه هراسونی؟چی اینجوری داغونت کرده؟میتونم بهت کمکی کنم؟

من میگم: اینجا کجاست؟ شماها کی هستید؟چرا اینهمه روی سرو صورت هاتون جای خون و ناخن ؟ کی اینهمه چنگتون زده؟ چرا ناخن های من زیرش اینهمه پوست و خون ِ؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط نازنین |